تبليغاتX
"نیلوفر مرداب"


"نیلوفر مرداب"





درد و دل


آثار بجا يك عاشق


نويسنده


دوستان عاشق


موضوعات :


آمار وبلاگ :

طراح قالب:


www.badboys05.tk


لوگوي دوستان


كد جاوا :

می خواهمت

 

می خواهمت چنانکه شب خسته خواب را

 

می جویمت چنانکه لب تشنه آب را

 

محو توأم چنانکه ستاره به چشم صبح

 

یا شبنم سپیده دمان آفتاب را

 

بی تابم آنچنانکه درختان برای باد

 

یا کودکان خفته به گهواره تاب را

 

بایسته ای چنانکه تپیدن برای دل

 

یا آنچنانکه بال پریدن عقاب را

 

حتی اگر نباشی می آفریمت

 

چونانکه التهاب بیابان سراب را

 

ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی

 

با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را

 

قیصر امین پور


نويسنده: نیلوفر مورخ: دوشنبه نهم شهریور 1388 در ساعت: 17:57
|+|

تو را می خواهمت

تو را می خواهمت ای یار دیرین

 

تو را می خواهمت ای عشق شیرین

 

تو را می جویمت از خواب و رویا

 

تو را می جویمت از موج و دریا

 

تو را می بوسم از مهر نمازم

 

تو را می بویم از گلهای یاسم

 

تو را می خوانم از طرز نگاهت

 

تو را می خوانم از قند کلامت

 

تو را خواندم به هر شعر و ترانه

 

تو را خواهم دمادم بی بهانه

 

تویی اول تویی آخر برایم

 

تویی امید در پایان راهم


نويسنده: نیلوفر مورخ: دوشنبه نهم شهریور 1388 در ساعت: 17:52
|+|

اجازه هست؟

اجازه هست که هر نفس ترانه بارونت کنم؟

 

 رو پشت بوم خونه ها اسمت و فریاد بزنم؟

 

ماه و ستاره رو واست فدای چشمونت کنم؟

 

اجازه هست که خنده هات قلبمو از جا بکنه؟

 

بهت بگم عاشقتم دوست دارم یه عالمه؟

 

اجازه هست بهت بگم عشق تو توی سینمه؟

 

جونم و هم به پات بدم بازم برای تو کمه؟

 

به من بگو، بگو به من، بگو منو دوسم داری

 

بگو بخاطر حوست پا رو دلم نمیذاری

 

اجازه فریاد بزنم تو قلبمی تا ابد؟

 

اجازه هست یه لحظه توی چشات نگاه کنم؟

 

با یک نگاه بی ریا روی غم و سیاه کنم؟

 


نويسنده: نیلوفر مورخ: دوشنبه نهم شهریور 1388 در ساعت: 17:50
|+|

برای من طلوع کن , برای من

 

هنوز هم سوار مرکب خیال من تویی

 

هنوز هم یگانه شاهکار این قلم تویی

 

هرآن به یاد تو به مدح عشق می رسم

 

و باز شرح هر نگاه عاشقانه ام تویی

 

اگر که عشق ، راز هستی است

 

تو راز ، نه ... که عشق، هستی و تمام هستی ام تویی

 

به شوق مرده در نگاه خویش مژده می دهم

 

که پاسخ تمام انتظار صادقانه ام تویی

 

زلال و پاک مثل چشمه ای و من ز جنس سنگریزه های بی بها

 

برای من طلوع کن ... برای من

 

هم او که هستی اش بدون تو ... رسید به انتهای انتها

 

خروش کن درون من

 

که تو تمام معنی ترانه ای

 

غزل برای معنی تو کوچک است

 

و من حقیر تر از تصورت

 

چه خوب بود اگر خلاصه می شدی به قدر آسمان

 

برای من ... برای من ... برای من که یک تصور زمینی ام

 

هنوز هم تو بهترین بهانه ای

 

هنوز هم تو بهترین تصوری

 

هنوز هم تو بهترین خیال عاشقانه ای

 

هنوز هم برای دیدنت دلم هزار باره می تپد

 

هنوز هم برای از تو گفتن ... این قلم به آسمان ...

 

به هفت فلک بی ستاره می رسد

 

نشانه ی ظهور بودی

 

و دلیل بی دلیل من برای حذف قیدها

 

چه نیک گرفته ای ز من ... عنان اسب سرکش نگاه را

 

بیا ...

 

بیا که حال وقت سازش است

 

بیا که دل اسیر صد هزار خواهش است

 

بیا که تا هنوز هم

 

صدای پای هر مسافری مرا به شهر خاطرات می برد

 

حضور هر شقایقی تو را به یاد می آورد

 

و عطر یاس های بی قرار ٬ به صد هزار خیال خام مرا به دشت خواب می برد

 

تویی قرار بی قرار من

 

تویی تصور زلال من

 

... و من هنوز اسیر لحظه های سوخته

 

برای با تو بودن است ... که انتظار می کشم ...


نويسنده: نیلوفر مورخ: دوشنبه نهم شهریور 1388 در ساعت: 17:43
|+|

من هیچ کسو غیر تو دوست ندارم

 

اون که شدی نیلوفر باغ ترانه هاش منم

 

منی که سر سپرده اون دو تا چشم روشنم

 

تا چشمای تو هست کسی ماهو به روم نمی زنه

 

نیلوفر ترانه هام خدای دنیای منه

 

تا دنیا دنیاس تو بمون کنارم

 

من هیچ کسو غیر تو دوست ندارم

 

تا دنیا دنیاس دل من فداته

 

اون دلی که عاشق خنده هاته


نويسنده: نیلوفر مورخ: دوشنبه نهم شهریور 1388 در ساعت: 17:38
|+|

بیا و امتحانم کن

نیاز را در خودم کشتم که هرگز تا نشه پشتم

 

زدم بر چهره ام سیلی که دیگر وانشه مشتم

 

 من آن خورشید ذر پوشم که با ظلمت نمی جوشم

 

 به جز آغوش دریا را نمی گیرم درآغوشم

 

من آن دیوان پر بارم که در خود واژه ها دارم

 

 درون دشت اندیشه به غیر از گل نمی کارم

 

 من آن ابر بهارانم که از خاشاک بیزارم

 

به جز بر چهره گلها نمی گریم نمی بارم

 

من آن خنجر به پهلویم که دردم را نمی گویم

 

 به زیر ضربه های غم نیفتد خم به ابرویم

 

 مرا این گونه گر خواهی دلت را آشیانم کن

 

 من آن نشکستنی هستم بیا وامتحانم کن !


نويسنده: نیلوفر مورخ: دوشنبه نهم شهریور 1388 در ساعت: 17:35
|+|

لیلی و مجنون

خدا گفت زمین سردش است . چه کسی می تواند زمین را گرم کند.؟


لیلی گفت من.

 

خدا شعله ای به او داد .لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت .سینه

 

 اش آتش گرفت .خدا لبخند زد .لیلی هم.

 

خدا گفت شعله را خرج کن .زمینم را به آتش بکش.

 

لیلی خودش را به آتش کشید . خدا سوختنش را تماشا می کرد .

 

 لیلی گر می گرفت .خدا حظ می کرد .

 

لیلی می ترسید آتش اش تمام شود . لیلی چیزی از خدا خواست

.خدا اجابت کرد .

 

مجنون سر رسید .مجنون هیزم آتش لیلی شد .آتش زبانه کشید

 .آتش ماند زمین خدا گرم شد .

 

خدا گفت : اگر لیلی نبود، زمین من همیشه سردش بود !


نويسنده: نیلوفر مورخ: دوشنبه نهم شهریور 1388 در ساعت: 17:30
|+|

شاید اگر

شاید اگر دائم بودی کنارم

یه روز می دیدم که دوستت ندارم

می خوام برم که تا ابد بمونم

سخته برای هردومون می دونم

فکر نکنی دوریو اینجا نیستی

قلب من اونجاست تو تنها نیستی

خودم میرم عکسام ولی تو قابه

میشنوه حرفو ولی بی جوابه

رفتن من شاید یه امتحانه

واسه شناخت تو تو این زمونه

غصه نخور زندگی رنگارنگه

یه وقتایی دور شدن هم قشنگه

 


نويسنده: نیلوفر مورخ: چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388 در ساعت: 12:23
|+|

عشق

من همیشه با تو هستم

تورو از جون می پرستم

من فقط با تو می تونم

توی این دنیا بمونم

اگه تو نمونی پیشم

می بینی دیوونه می شم

این صدای قلبمه...میشنوی یا نه؟

می تونم داد بزنم عشقمی یا نه؟!


نويسنده: نیلوفر مورخ: چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388 در ساعت: 12:20
|+|

...

نويسنده: نیلوفر مورخ: جمعه دوم اسفند 1387 در ساعت: 15:49
|+|

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.j28.biz & www.TakTemp.com & www.j28.ir